گنجور

شمارهٔ ۱۳۷

 
کمال‌الدین اسماعیل
کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات
 

بدان و آکه باش ای دل ستمکاره

وگر چه گفته امت این حدیث صد باره

که گر ببینم ازین پس که نام عشق بری

بجان من که بدست خودت کنم پاره

تو از کجا و سر زلف دلبران ز کجا؟

بپای خود ببلا می روی تو بیچاره

نه دستیاری مال و نه پایداری صبر

برو که نیست ترا دست و پای این کاره

اگر بری به غلط پیش حسن نام وفا

کنند همچو وفا از جهانت آواره

بدست خود مزن اندر خود آتش از پی آنک

سبو درست نیاید ز آب همواره

ز دست عشق پر آتش کنند سینة تو

اگر تو خود همه از آهنیّ و از خاره

تودست برد بلاها ندیده یی آنجا

که ماه رویان پیدا کنند رخساره

چو آتش درخشان جان عاشقان سوزد

کنند هندوکان حلقه بهر نظّاره

بسی بگفتم و دل کم نمی کند ز جگر

چو در نگیرد بیهوده یست گفتاره

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: سیاوش جعفری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام