گنجور

 
حکیم نزاری

مگر وصال تو روزی شود دگرباره

به قدرِ جهد بکوشم به حیله و چاره

به رغم جانِ رقیبت چه‌گونه می‌خواهم

که خاک بر سرِ آن ظالم ستم‌گاره

دراوفتاد به پایِ تو باز چون خلخال

گرفته دستت و بوسیده باز چون یاره

به حسنِ تو نبود دل‌بری جفا پیشه

به بخت من نبود عاشقی جگرخواره

چو مرغ زیرک اگرچه رمیده دل بودم

به دامِ عشق برآویختم دگرباره

ترا چه غم که ز جورِ تو چون نزاری زار

هزار دل‌شده سرگشته‌اند و آواره

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

بدان و آکه باش ای دل ستمکاره

وگر چه گفته امت این حدیث صد باره

که گر ببینم ازین پس که نام عشق بری

بجان من که بدست خودت کنم پاره

تو از کجا و سر زلف دلبران ز کجا؟

[...]

خواجوی کرمانی

بساز چاره ی این دردمند بیچاره

که دارد از غم هجرت دلی بصد پاره

چگونه تاب تجلّی عشقت آرد دل

چو تاب مهر تحمّل نمی کند خاره

دلم چو خیل خیال تو در رسد با خون

[...]

صامت بروجردی

ز جای ناوک پیکان و خنجر پاره

زند معاینه خون موج همچو فواره

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه