گنجور

 
کلیم

دارم آن سر که اگر در ره دشمن باشد

چون سر شیشه می عاریه بر تن باشد

حرص از طول امل تا بکمندت نکشد

باید این رشته بکوتاهی سوزن باشد

هر کسی حاصلی از مزرع امید برد

عشق دهقان چو بود آبله خرمن باشد

دیده آبله ها گر مزه از خار نیافت

نقص سالک بود ار پای بدامن باشد

مرد هرچند سرافراز بود همچون شمع

آخر کار همان به که فروتن باشد

کار بر اهل سخن دهر ز بس سخت گرفت

قفس طوطی خوش لهجه ز آهن باشد

با تو دشمن نکند آنچه کند کینه او

زنگ آئینه دل کینه دشمن باشد

رخنه تیغ سیه تاب بود بیرخ دوست

کلبه ما چو قفس گر همه روزن باشد

سخن راست کلیم از من دیوانه شنو

عاجز نفس زنست ار چه تهمتن باشد