گنجور

 
کلیم

زلف تو که طفلان هوس را شب عیدست

شامیست که آبستن صد صبح امیدست

تا رفته، باو نامه ننوشته فرستم

یعنی که زهجران توام دیده سفیدست

عاقل سر فرمان نکشد از خط ساغر

پیر است شراب کهن و عقل مریدست

من مست بهشیاری چشم تو ندیدم

مدهوش ولی با همه در گفت و شنیدست

از بس تنم از فرقت می در رمضان کاست

انگشت نماتر ز هلال شب عیدست

ما تشنه یکقطره، تو سیلاب محیطی

ساقی قدح نیمه زلطف تو بعیدست

سهلست کلیم از همه پیوند بریدن

چیزیکه بود مشکل ازو قطع امیدست

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
مسعود سعد سلمان

تا او به همه ملک شهنشاه عمیدست

در ملک ورا هر که عمیدست عبیدست

دیدار همایونش فرخنده چو عیدست

با جود قریب آمد و از بخل بعیدست

سعدی

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست

یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده‌ست

گر مدعیان نقش ببینند پری را

دانند که دیوانه چرا جامه دریده‌ست

آن کیست که پیرامن خورشید جمالش

[...]

جهان ملک خاتون

عیدیست مبارک که کس آن عید ندیده‌ست

وز باد صبا هیچ کس آن بو نشنیده‌ست

در گوش دل آمد سحر از هاتف غیبم

کین عید به بخت شه شه‌زاده سعیدست

ایام خزانست ولیک از نظر لطف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه