گنجور

 
جویای تبریزی

ریخت مژگانت که ویرانی بود آباد ازو

یک بغل چاکم به رنگ غنچه در دل داد ازو

بسکه با درد فراق دوستان رفتم به خاک

تربتم را گر بیفشاری چکد فریاد ازو

دل خرابی را غمی امشب عمارت می کند

کاشیان جغد را محکم بود بنیاد ازو

درد عشق خوبرویان هر قدر باشد کم است

آنقدر غم کو که گردد خاطر کس شاد ازو

حال دل جویا فراموش است از حیرت مرا

می دهد گاهی تپیدن‌های بسمل یاد ازو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو

رفت و جز خون جگر کاری دگر نگشاد ازو

ناله و فریاد من رفت از زمین تا آسمان

ناله از دل می‌کند فریاد ازو فریاد ازو

در پی دل چند گردم کاب رویم ریخت دل

[...]

جهان ملک خاتون

من ندیدم ای دل سرگشته جز بیداد ازو

می کنم هر لحظه ای صد داد و صد فریاد ازو

جز غم و اندوه ازو حاصل نشد هرگز مرا

ای مسلمانان شبی هرگز نگشتم شاد ازو

جان من در آتش هجران محبوبان بسوخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه