گنجور

 
جهان ملک خاتون

من ندیدم ای دل سرگشته جز بیداد ازو

می کنم هر لحظه ای صد داد و صد فریاد ازو

جز غم و اندوه ازو حاصل نشد هرگز مرا

ای مسلمانان شبی هرگز نگشتم شاد ازو

جان من در آتش هجران محبوبان بسوخت

بس که در سر هر دمم سودای خام افتاد ازو

بر سر خاک رهم بنشاند و زد آتش به ما

نیست باری این زمان در دست من جز باد ازو

دل جوابم داد گفتا این سخن با دیده گو

ز آنکه می باشد همشیه عشق را بنیاد ازو

چون ز دست دیده و دل من در آب و آتشم

دیده را در خون کنم و آنگه کنم فریاد ازو

آنکه این عیار شهرآشوب با ما می کند

گر مرا عاری بود هرگز نیارم یاد ازو

گشتم از جان بنده ی آن قد و بالا در جهان

زآنکه شد در بوستان سرو چمن آزاد ازو

چون به بستان بگذرد روزی به ناز آن سروناز

از قد افتد بی تکلف قامت شمشاد ازو