گنجور

 
جویای تبریزی

در دیار همتم فرش است گوهر بر زمین

افکند یاقوت را دستم چو اخگر بر زمین

در هوای عل میگونش شراب رنگ گل

ترسم از موج تپش ریزد ز ساغر بر زمین

می رسد افتادگان را فیض عالی همتان

پرتو افکن گشته دایم مهر انور بر زمین

تا قیامت برنخیزد همچو نقش پا ز جای

چون به روز عجز ما افتد ستمگر بر زمین

می رسد در یک نفس جویا! به معراج قبول

هر که بگذارد براه بندگی سر بر زمین

 
 
 
زنده‌رود
صائب

هر که اینجا از سرافرازان نهد سر بر زمین

خط ز خجلت کم کشد در روز محشر بر زمین

هر طرف جولان کند آن نازپرور بر زمین

ریزد از پای نگارین رنگ محشر بر زمین

بس که در یک جا ز شوخی ها نمی گیرد قرار

[...]

نورس دماوندی

تا شد آن زنار کاکل سایه ی گستر بر زمین

بی قیامت بسته شد آیین محشر بر زمین

بس که خاک از پرتواش آیینه آیین گشته است

شد زعکسش یوسفستانی مصور بر زمین

در بهشت جلوه از جوش طراوت می زند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه