گنجور

 
نورس دماوندی

تا شد آن زنار کاکل سایه ی گستر بر زمین

بی قیامت بسته شد آیین محشر بر زمین

بس که خاک از پرتواش آیینه آیین گشته است

شد زعکسش یوسفستانی مصور بر زمین

در بهشت جلوه از جوش طراوت می زند

سایه ی آن سرو بالا موج کوثر بر زمین

هر سحر چون پرتو از رشک مه رخسار او

می زند آیینه را خورشید خاور بر زمین

بی تو ای آرام جان افتاده در صحن چمن

از طپیدن های دل سرو و صنوبر بر زمین

ز آتشین اشکی که رقص شعله دارد در نظر

می چکد از دیده ام خون سمندر بر زمین

داده ای از حرص تا سامان طوفان خاک را

گشته ای در آبروی خود شناور بر زمین

بس که نخلستان ناوک گشت نورس پیکرم

سایه ی من گسترد فرش مشجر بر زمین

 
 
گوهر
صائب

هر که اینجا از سرافرازان نهد سر بر زمین

خط ز خجلت کم کشد در روز محشر بر زمین

هر طرف جولان کند آن نازپرور بر زمین

ریزد از پای نگارین رنگ محشر بر زمین

بس که در یک جا ز شوخی ها نمی گیرد قرار

[...]

جویای تبریزی

در دیار همتم فرش است گوهر بر زمین

افکند یاقوت را دستم چو اخگر بر زمین

در هوای عل میگونش شراب رنگ گل

ترسم از موج تپش ریزد ز ساغر بر زمین

می رسد افتادگان را فیض عالی همتان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه