گنجور

 
جویای تبریزی

گرم دارد شیخ ما با خویشتن هنگامه را

کی بود از خود رهایی بستهٔ عمامه را

کسوت عریان تنی را مخترع طبع من است

من چو گل از خود برون آورده ام این جامه را

نامهٔ پیچیدهٔ عشاق زخم بسته است

دست در خون می زنی گر واکنی این نامه را

بسکه رفتم در سخن از من اثر باقی نماند

جمله تن صرف زبان می گردد آخر خامه را

کی ز دوزخ می‌شود راضی دلش جویا به خلد

بس که زاهد دوست دارد گرمی هنگامه را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعیدا

بشکند آن تندخو چون آستین جامه را

می کند خون شهیدان زینت هنگامه را

در بیان آن کمر از مو قلم کردم نشد

از خیال خود تراشیدم بنان خامه را

می تواند زاهد بیچاره از سر بگذرد

[...]

میرزا حبیب خراسانی

شیخنا تا کی گران‌تر می‌کنی عمامه را

تا کنی هنگام دعوت گرم‌تر هنگامه را

رشته تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست

در ره خاصان منه ای شیخ دام عامه را

صید عنقا می نشاید کرد با بال مگس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه