گنجور

 
سعیدا

بشکند آن تندخو چون آستین جامه را

می کند خون شهیدان زینت هنگامه را

در بیان آن کمر از مو قلم کردم نشد

از خیال خود تراشیدم بنان خامه را

می تواند زاهد بیچاره از سر بگذرد

لیک نتواند که بگذارد ز سر عمامه را

غنچهٔ مکتوب گل واگشت در صحن چمن

می روم از خویش می گویم جواب نامه را

گر نسیم فیض او بر ما اسیران بگذرد

می‌توان صد چاک زد چون گل سعیدا جامه را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جویای تبریزی

گرم دارد شیخ ما با خویشتن هنگامه را

کی بود از خود رهایی بستهٔ عمامه را

کسوت عریان تنی را مخترع طبع من است

من چو گل از خود برون آورده ام این جامه را

نامهٔ پیچیدهٔ عشاق زخم بسته است

[...]

میرزا حبیب خراسانی

شیخنا تا کی گران‌تر می‌کنی عمامه را

تا کنی هنگام دعوت گرم‌تر هنگامه را

رشته تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست

در ره خاصان منه ای شیخ دام عامه را

صید عنقا می نشاید کرد با بال مگس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه