گنجور

 
جویای تبریزی

لخت لخت از یاد رویت شد دل بی کینه ام

عاقبت از شوخی عکست شکست آیینه ام

پنجهٔ عشقت درونم را ز بس کاویده است

پردهٔ فانوس شمع دل شد آخر سینه ام

خصم سرکش را شکست از سینه صافی می دهم

سنگ خارا را نماید توتیا آیینه ام

کی بود در خصمی ما اختیاری چرخ را

در دلش همچون شرر در سنگ باشد کینه ام