گنجور

 
جویای تبریزی

ز فیض باده شود پیکر ضعیف شگرف

چنانکه ماه نو از آفتاب بندد طرف

چو بشکفد به می جلوهٔ تو غنچهٔ گل

شراب رنگ بریزد برون ز تنگی ظرف

در این زمانه به جز شاهد و شراب، آخوند!‏

چه نحو عمر گرانمایه کس نماید صرف

سزد که جان به تن مرده چون مسیح دمد

کسی به خوبی لعل لبش ندارد حرف

سفیدی بدن مهوشان کشمیری

خنگ است به چشمم ز روشنایی برف

ز رفتنت دل پر اضطراب من در خون

نهان شده است چو سیماب در دل شنجرف

رواج اهل سخن رفته از میان جویا

وگرنه کس به سخندانیت ندارد حرف

 
sunny dark_mode