گنجور

 
جویای تبریزی

در دامن دل اشک ز مژگان تر انداز

این مشت شرر باز به جیب جگر انداز

آنجا که کشد معرفتش تیغ چو خورشید

چون ماه گر از اهل کمالی سپر انداز

از خویش بهر سو که روی دار امانست

زنهار از این مهلکه خود را بدر انداز

یا زان مژه کن پهلو خواهش تهی ایدل

یا بستر راحت به دم نیشتر انداز

هر شب پی تعمیر دلم تا که تو از جور

هر روز خرابش کنی ای خانه برانداز

باشد که بیفتد زچمن بیضهٔ بلبل

ای دل زفغان شعله در این مشت پرانداز

خواهی که چو شبنم روی از خود به نگاهی

جویا همه تن دیده به جانان نظراندز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

ای ناصر دین سید اولاد پیمبر

ای عالم جاه و شرف و دانش و تمییز

از غایت جود و کرم و بر و مروت

ناخواسته بخشی بهمه خلق همه چیز

آن بخت ندارند که ناخواسته یابند

[...]

ابن یمین

بگوش هوش بشنو نکته ئی خوب

و گر داری خرد دستور خود ساز

همیشه تا توانی ای برادر

مشو با هشت کس همراز و دمساز

حسود و بیوفا نادان و کاذب

[...]

نسیمی

این نه فلک خرقه کبود از غم عشقت

ای شمع دل افروز

شیخ بهایی

هشیاریم افتاد بفردای قیامت

زان باده که از دست تو نوشیده ام امروز

مشاهدهٔ ۸ مورد هم آهنگ دیگر از شیخ بهایی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه