گنجور

 
جویای تبریزی

قصیده ای که درآن مدح مرتضی نبود

چو سبحه ای است که از خاک کربلا نبود

وجود پاک تو و ذات حضرت نبوی

چو لفظ و معنی از یکدگر جدا نبود

بود ز شیر فلک ربتهٔ سگت افزون

گدای درگه تو کم ز پادشا نبود

به کیش اهل محبت کسی که از دل و جان

غلام تو نبود بندهٔ خدا نبود

کسی که بغض تو در خاطرش گره کرده است

نمی شود ولد حیض یا زنا نبود

همین بس است بهشتم که روز بازپسین

مرا به درگه غیر تو التجا نبود

هزار شکر که از شعر و شاعری جویا

به غیر مدح سراییم مدعا نبود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

سپید سیم زده بود و در و مرجان بود

ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت

[...]

کسایی

به وقت دولت سامانیان و بلعمیان

چنین نبود جهان با نهاد و سامان بود

مجیرالدین بیلقانی

مرا چو دل به جوانی ز غم جدا نبود

ز عیش لاف زدن در جهان روا نبود

نوای عیش ز یاران همنفس باشد

چو همنفس نبود عیش را نوا نبود

ز هر ذخیره که اندر جهان کسی سازد

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

تویی که همّت تو از کرم جدا نبود

چنانکه چشمۀ خورشید بی ضیا نبود

گمان مبر که بود رای پیرپا برجای

اگر زکلک تو در دست وی عصا نبود

چو مطرح افتد دست شریعت اندر پای

[...]

ابن یمین

ز راه بیخردی گفت بوالفضولی دی

مرا چو دید که جز میل انزوا نبود

چه گفت گفت که چون روزگار میگذرد

ترا که وجه معاشی ز هیچ جا نبود

جواب دادم و گفتم که این مپرس از من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه