گنجور

 
جویای تبریزی

طعن ها زاهد به عشق پاک دامن می زند

از سفاهت آستین بر شمع ایمن می زند

رفتی از باغ و چو طاووس بدام افتاده ای

بال و پر در خاک و خون دور از تو گلشن می زند

می برد از جنگ با اغیار نقد خاطرم

می کششد خنجر به غیر و تیغ بر من می زند

بسکه پر گرد کدورت شد ز دل تا دیده ام

مهر و مه را هر نگاهم گل به روزن می زند

چون نسوزم کز غمش بر آتش پنهان دل

آمد و رفت نفس پیوسته دامن می زند

سرو قدت چون پی گلگشت آید در خرام

خنده ها جویا بهار از گل به گلشن می زند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

نو بهار آمد دلم فال شکفتن می زند

بوی گل بر آتش افسرده دامن می زند

نیست آسان خاطر جمعی پریشان ساختن

می گذارد برق تا خود را به خرمن می زند

اشک طوفان کوششی از بهر تعمیرم فرست

[...]

بلند اقبال

صاحب دیوان مرا آتش به خرمن می زند

خرمنم را سوخت یارب باز دامن می زند

خویش را در تیره شب دزد ار زند بر کاروان

او نمی ترسد ز کس در روز روشن می زند

گر برهمن آدمی را می زند ره نی عجب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه