گنجور

 
جویای تبریزی

شب که یاد چشم مستش از غمم افزوده بود

آسمان پردود و آهم چون سفال دوده بود

پشت بر دیوار آهن داشتم از فیض صبر

همچو جوهر تا دلم در پیچ و تاب آسوده بود

در نقاب شرم از بس حسن مستوری نهان

چهرهٔ تصویر او هم از حیا نگشوده بود

عالمی را گرچه شب بر خاک بیهوشی فکند

همچنان پیمانهٔ چشم تو ناپیموده بود

گردشی در خواب مستی داشت امشب چشم یار

چون سحر شد دیدم الماس نگه را سوده بود

ناز چشمش زان نگاه مست و مژگان خدنگ

هوشم از سر نقد جان جویا ز تن بربوده بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جویای تبریزی

از نخستم تن ز درد عشق غم فرسوده بود

غنچه سانم دل درون بیضه خون آلوده بود

فرخی یزدی

چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بود

همچو ساغر دورها از دست غم آسوده بود

پارسایان را ز بس مستی گریبانگیر شد

دامن هر کس گرفتیم از شراب آلوده بود

دودمان چرخ از آن روشن بود تا رستخیز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه