گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جویای تبریزی

شب که یاد چشم مستش از غمم افزوده بود

آسمان پردود و آهم چون سفال دوده بود

پشت بر دیوار آهن داشتم از فیض صبر

همچو جوهر تا دلم در پیچ و تاب آسوده بود

در نقاب شرم از بس حسن مستوری نهان

[...]

فرخی یزدی

چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بود

همچو ساغر دورها از دست غم آسوده بود

پارسایان را ز بس مستی گریبانگیر شد

دامن هر کس گرفتیم از شراب آلوده بود

دودمان چرخ از آن روشن بود تا رستخیز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه