گنجور

 
جویای تبریزی

چشم از عارض او خون جگر اندودست

دل سراسیمهٔ زلفش چو شرر در دو دست

نیست جز آینهٔ صورت بی رنگی او

آنچه در دائرهٔ کون و مکا ن موجودست

ناصحا! پاک سرشتا! زدل غم زده ام

دست بردار که این آبله خون آلودست

قصر هستیش به امداد هواها برپاست

چون حباب آنکه به یک چشم زدن نابودست

دیده از هر نگهی بی گل رویش جویا

جام خالی به دل غم زده ام پیمودست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

عرصهٔ مملکت غور چه نامحدودست

که در آن عرصه چنان لشکر نامعدودست

رونق ملک سلیمان پیمبر دارد

عرق سلطان چه عجب کز نسب داودست

چشم بد دور که بس منتظم است آن دولت

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

خاصه این صدر که از کلّ جهان مقصودست

بحقیقت چو سلیمان خلف داودست

هر که دارد خلفی مثل نظام الاسلام

در دو گیتیش همه عاقبتی محمودست

آنکه جز عمر کامیدست که صد چندانست

[...]

کمال خجندی

دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست

کرد که به خون ریختن بنده کرم فرمودست

کشته عشق رخ اوست گل رنگین نیز

دامنش بیسیبی نیست که خون آلودست

گفتی از خاک در خویش فرستم گردی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه