گنجور

 
جویای تبریزی

به آب و تاب حسنش عشقباز است

دلم چون شمع در سوز و گداز است

دل تنگ از تماشایش گشادید

نگاه ما کلید قفل راز است

نماید آب و تاب حسن او را

شکست رنگ ما آیینه ساز است

خیالی در برم دوش آتش افروخت

هنوزم شیشهٔ دل در گداز است

 
 
 
مشکلات اینترنت
کمال خجندی

مرا از چشم تو نازی نیاز است

به نازی کش مرا چندین چه ناز است

دلم بنواز یعنی سوز و بگداز

که دل مسکین غمت مسکین نواز است

رخت دارند و خط بیچارگان دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه