گنجور

 
جویای تبریزی

آرامم از خط تو رمیدن گرفته است

تا نکهت بهار دمیدن گرفته است

خون دلم ز پنجهٔ مژگان به راه او

دامان انتظار چکیدن گرفته است

صهبا به بزم تا نرسیده است نارس است

می در پیاله رنگ رسیدن گرفته است

وحشت مرا رساند به سر منزل وصال

آن صید را دلم ز رمیدن گرفته است

از فیض آبیاری می لاله های رنگ

جویا به باغ حسن دمیدن گرفته است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

تا دیده در جمال تو دیدن گرفته است

خونابه ها ز چشم چکیدن گرفته است

مهر و مه است در نظرم کم ز ذره ای

تا خاک آب دیده کشیدن گرفته است

چون کرده ایم نسبت گل با جمال او

[...]

کمال خجندی

باز آتشی به سینه رسیدن گرفته است

خون از دل کباب چکیدن گرفته است

هر کس کشید بر در دلبر متاع خویش

دل نیزه آه و ناله کشیدن گرفته است

دانم شنیده ای که گذشته است از آسمان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه