گنجور

 
جویای تبریزی

دارد حیات، عالمی و جان پدید نیست

دنیا ز آدمی پر و انسان پدید نیست

در پردهٔ ظهور نهان است جلوه اش

از بسکه گشته است نمایان پدید نیست

در خط نهان شده است تو را آب و رنگ حسن

گل از وفور سنبل و ریحان پدید نیست

محو جمالم و رخش از دیده ام نهان

آب از سرم گذشته و عمان پدید نیست

پنهان شده است آینه ام از هجوم عکس

جویا اگر چه جلوهٔ جانان پدید نیست

 
 
افضل‌الدین کرمانی

بر چشم من سیاه چنان شد شب بلا

کز هیچ کس سپیدی دندان پدید نیست

محنت کشید لشکر و راحت گریز کرد

خاتم گرفت دیو و سلیمان پدید نیست

پیدا چو ابر دیده گریان هزار هست

[...]

عطار

ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست

با درد او بساز که درمان پدید نیست

حد تو صبرکردن و خون‌خوردن است و بس

زیرا که حد وادی هجران پدید نیست

در زیر خاک چون دگران ناپدید شو

[...]

صائب

آفاق روشن و مه تابان پدید نیست

پر شور عالمی و نمکدان پدید نیست

از مهر تا به ذره و از قطره تا محیط

چون گوی در تردد و چوگان پدید نیست

در موج خیز گل چمن آرا نهان شده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه