گنجور

 
جویای تبریزی

مستغنی از می آیم ز جان نگاه او

ما را بس است کاسهٔ چشم سیاه او

ارباب جستجوی، به راهش سپرده اند

آن را که نیست دیدهٔ بینش به راه او

بدمستیی که چشم تو دیشب به کار برد

باشد زبان هر مژه ات عذرخواه او

از نسبتی که هست به روی تو ماه را

بر آسمان فخر بر قصد کلاه او

دایم به ناز بالش راحت بداده پشت

هر دل که نوک آن مژه شد تکیه گاه او

محروم مانده آنکه ز فیض انابت است

جویا بس است جرم نکردن گناه او

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

آن منتظر گدازی چشم سیاه او

جانیست در تن نگه گاه‌گاه او

خوش کامرانیست در اثنای قهر و خشم

دیدن به دست میل عنان نگاه او

در عین بسملم در انکار اگر زند

[...]

بیدل دهلوی

کو عبرت آگهی‌ که به تحقیق راه او

جو شد ز چشم آبلهٔ پا نگاه او

چون شمع قطع ساز نفس مفت بیدلی

کزاشک تیغ آب دهد برق آه او

مأوا کشیده‌ایم به دشتی که تا ابد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
صغیر اصفهانی

بیچارهٔی که نیست بجز حق پناه او

آن کن که به شود ز تو حال تباه او

از خود مساز رنجه را کسی که سوی تو

گردد رها ز شصت خدا تیر آه او

بیداد گر هلاک شد و ماند برقرار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه