گنجور

 
جویای تبریزی

چون سر راه تو گیرم دادخواه از دست تو

گویی این نالش ز دست کیست آه از دست تو

از فشار پنجهٔ جورت چه مالش‌ها نیافت

ار دلم رحمی که خون شد بی‌گناه از دست تو

نور رخسار تو شب را کرده روشن‌تر ز روز

اوفتاد از بام گردون طشت ماه از دست تو

بس که رنگین است چون گل از حنا سرپنجه‌ات

رشتهٔ یاقوت برگردد نگاه از دست تو

شد قران پنجهٔ خورشید با ماه تمام

از حیا تا کرده رخسارت پناه از دست تو

تا جهان باقیست باشد دست بر بالای دست

در نظرها پر خنک گردیده ماه از دست تو

نیست در اندیشه‌ات جویا جز امید کرم

گرچه کاری برنیاید جز گناه از دست تو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

دل بکف میداشتم عمری نگاه از دست تو

ساعدت خواهی نخواهی برد آه از دست تو

پنجه کردم با تو بیرحم و زیان کردم از آن

گاه مینالم ز دست خویش و گاه از دست تو

سوختم از آه مردم مگذر ایسلطان حسن

[...]

هلالی جغتایی

چند سوزی داغها بر دست؟ آه از دست تو

گاه از داغ تو مینالیم و گاه از دست تو

تا ترا بر دست ظاهر شد سیاهی های داغ

روزگار دردمندان شد سیاه از دست تو

تو نهاده داغها بر دست چون گلدسته ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه