گنجور

 
جنید شیرازی

اندر این شهر مرا هست نظر بر رویی

که از او تا به قمر فرق نباشد مویی

صنمی سنگ‌دلی سیم‌بری فتنه‌گری

دل‌بری عشوه‌دهی سروقد مه‌رویی

نازنینی که گر از خانه به بازار رود

نعره وای و وهی بشنود از هر سویی

هدف تیر بلا کرد دل ریش مرا

ناوک غمزه خون‌ریز کمان ابرویی

چاره کار من اکنون که کند وای به من

که نیم مرد کمانش به چنین بازویی

من که با شیر دلان لاف به نیکی زده‌ام

سگ کویی شده‌ام در طمع آهویی

 
 
 
مشکلات اینترنت
انوری

تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم

بی‌وسیلت نتوانی که بدرها پویی

من اگر شعر نگویم پی کاری گیرم

که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی

من همه شب ورق زرق فرو می‌شویم

[...]

حکیم نزاری

اگر از هر دو جهان برشکنی یک رویی

ورنه ای یار کجا با که سخن می گویی

هر چه در دوست شوی محو و در او مستغرق

این توان گفت از اویی نتوان گفت اویی

هر چه او نه ، که و چه کو و کجا، اوست همه

[...]

خواجوی کرمانی

ای که عنبر ز سر زلف تو دارد بویی

جعدت از مشک سیه فرق ندارد مویی

آهوانند در آن غمزهٔ شیرافکن تو

گرچه در چشم تو ممکن نبود آهویی

دل به زلفت من دیوانه چرا می‌دادم؟!

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خواجوی کرمانی
کمال خجندی

مویت از عنبر تر فرق ندارد مویی

نافه مشک برد از سر زلفت بویی

آدمی نیست همانا که ز حیوان بتر است

هر که را نیست به خاطر هوس مه روئی

نیست امکان که دل از کوی تو بر گیرد دل

[...]

جهان ملک خاتون

ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جویی

ز چه از خون جگر در طلب مهرویی

شب دیجور به امّید سحر بیدارم

بو که از زلف تو آرد به دماغم بویی

تا به گرد رخ تو زلف چو چوگان دیدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه