جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴

دلم بسوخت ز فکرت دوای دل ز که جویم

تنم گداخت در این غصه حال پیش که جویم

جهان پر آب حیات است و بی‌نصیب من از وی

دریغ و درد که لب‌تشنه بر کناره جویم

گرم خدای بپرسد که عمر صرف چه کردی

کدام عذر بگویم کدام چاره بجویم

گذشت روز جوانی و هیچ کار نکردیم

که آن وسیلت قربی بود به حضرت اویم

کنون که پیر ضعیفم ز خستگی نتوانم

که چابکانه چو مردان در این طریق بپویم

سبوی عیش حیاتم زیاده بود لبالب

به سنگ معصیت آوخ شکسته گشت سبویم

هزار رنگ برآمیختم به حیلت و تزویر

به خون دل سزد ار چهره را ز رنگ بشویم

هوای گلشن تو درگرفت بوی مشامم

کجا نسیم سعادت ز باغ قدس ببویم

هزار جهد کنم تا ز چاه نفس برآیم

ولی اسیر مقید به چاه نفس فرویم

به روی سخت ز سوهان مرگ جان نتوان برد

که سوده گردم اگر فی المثل چو آهن و رویم

(جنید) ناله و زاری بود طریق تو ناچار

که راه و روی ندارم جز آن که گریم و مویم