گنجور

 
جنید شیرازی

به حق آن که ندانم جز آستان تو بابی

که در فراق ندارم مجال خوردی و خوابی

نیازمندی جانم به خاک‌بوس جنابت

گذشت از آن که محاسب در او رسد به حسابی

اگر شکایت هجران هزار سال نویسم

هنوز معنی حرفی نگفته‌ام ز کتابی

عجب که چاکر دیرینه را عزیز نکردی

به پرسشی و سلامی و نامه‌ای و خطابی

دو صد رساله خونین به آب دیده نوشتم

کز آن دیار نیامد بدین غریب جوابی

به بوی آن که بیابم نواله‌ای ز نوالت

دلم ز آتش حسرت بسوخت هم‌چو کبابی

زبان خامه به یاد شکسته حال بگردان

گرم ز دست برآید بدین وسیله ثوابی

مرا خیال تو باشد انیس خاطر محزون

چو تشنه‌ای که دل خویش خوش کند به سرابی

زهی سعادت اگر بنده آن مجال بیابد

که عرض قصه کند در چنان رفیع جنابی

(جنید) وفق غمش کن خرابه دل غمگین

که جای گنج نباشد برون ز کنج خرابی

 
 
 
مشکلات اینترنت
مولانا

به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی

به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی

چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی

مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی

در این منازل گردون در این طواف همایون

[...]

کمال خجندی

ز من که مهر تو دارم به سینه روی چه تابی

الا تعرض عینی و انت تعلم مآبی

بیا معاینه بنگر که چونم از غم عشقت

ذات بک جسمی بشیب یوم شیابی

تن ضعیف نزارم اگر چنان که ببینی

[...]

فروغی بسطامی

شدم به میکده ساقی مرا نداد شرابی

فغان که چشمه رحمت نزد بر آتشم آبی

دل گرفتهٔ من وا نشد ز هیچ بهاری

دهان غنچهٔ من تر نشد ز هیچ سحابی

نشستم از سر زلفش ولی به روز سیاهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه