جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳

به حق آن که ندانم جز آستان تو بابی

که در فراق ندارم مجال خوردی و خوابی

نیازمندی جانم به خاک‌بوس جنابت

گذشت از آن که محاسب در او رسد به حسابی

اگر شکایت هجران هزار سال نویسم

هنوز معنی حرفی نگفته‌ام ز کتابی

عجب که چاکر دیرینه را عزیز نکردی

به پرسشی و سلامی و نامه‌ای و خطابی

دو صد رساله خونین به آب دیده نوشتم

کز آن دیار نیامد بدین غریب جوابی

به بوی آن که بیابم نواله‌ای ز نوالت

دلم ز آتش حسرت بسوخت هم‌چو کبابی

زبان خامه به یاد شکسته حال بگردان

گرم ز دست برآید بدین وسیله ثوابی

مرا خیال تو باشد انیس خاطر محزون

چو تشنه‌ای که دل خویش خوش کند به سرابی

زهی سعادت اگر بنده آن مجال بیابد

که عرض قصه کند در چنان رفیع جنابی

(جنید) وفق غمش کن خرابه دل غمگین

که جای گنج نباشد برون ز کنج خرابی