مرا دلیست که با عشق نمیآید
ز قید مهر و محبت به در نمیآید
به هر طریق که با او ز عقل میگویم
در او نصیحت من کارگر نمیآید
دلا ز خویش سفر کن که راه کعبه وصل
به آرزو و تصور به سر نمیآید
تو رنج بر که در این بوستان ز باد هوا
به هیچ رو گل دولت به بر نمیآید
جهان گرفتن و آسودگی ز هم دور است
عزیز من به هوس کار بر نمیآید
به ملک دنیی و عقبی نمیشوم قانع
که غیر دوست مرا در نظر نمیآید
ز دست عشق تو یک دم نمیرود که مرا
هزار تیر جفا بر جگر نمیآید
بسا قوافل رحمت که وقت صبح گذشت
دریغ بخت که از خواب در نمیآید
هزار دور به پایان رسد هنوز (جنید)
ز شوق مستی خود باخبر نمیآید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مراد من ز وصال تو برنمیآید
بلای عشق تو بر من به سر نمیآید
شب جوانی من در امید تو بگذشت
هنوز صبح وصال تو برنمیآید
درخت وصل تو در باغ عمر بنشاندم
[...]
بجز خیال تواَم در نظر نمیآید
دمیم بیرخ جانان به سر نمیآید
منم به خاک رهش معتکف به امّیدش
ولیک سرو روان در گذر نمیآید
پریصفت ز دو چشمم نهان شده عمریست
[...]
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بختِ من از خواب در نمیآید
صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمیآید
قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمیگیرم
[...]
زبان به وصف جمال تو برنمیآید
که خوبی تو به تقریر در نمیآید
هزار صورت اگر میکشد مصوّر صُنع
یکی ز شکل تو مطبوعتر نمیآید
چه وصف جلوهٔ گلهای ناشکفته کنم
[...]
به راه عشق که هرگز به سر نمیآید
به غیر گم شدن از راهبر نمیآید
همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود
که پندگوی به دیوانه بر نمیآید
به است پایی کز وی برآید آبلهای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.