مرا دلیست که با عشق نمیآید
ز قید مهر و محبت به در نمیآید
به هر طریق که با او ز عقل میگویم
در او نصیحت من کارگر نمیآید
دلا ز خویش سفر کن که راه کعبه وصل
به آرزو و تصور به سر نمیآید
تو رنج بر که در این بوستان ز باد هوا
به هیچ رو گل دولت به بر نمیآید
جهان گرفتن و آسودگی ز هم دور است
عزیز من به هوس کار بر نمیآید
به ملک دنیی و عقبی نمیشوم قانع
که غیر دوست مرا در نظر نمیآید
ز دست عشق تو یک دم نمیرود که مرا
هزار تیر جفا بر جگر نمیآید
بسا قوافل رحمت که وقت صبح گذشت
دریغ بخت که از خواب در نمیآید
هزار دور به پایان رسد هنوز (جنید)
ز شوق مستی خود باخبر نمیآید