ای دل ز خویش بگذر و کار خدا بکن
صافی شو از کدورت و کار صفا بکن
اکنون که پیر گشتی و دیدی ره صواب
شرمی بدار و طوبه ز کار خدا بکن
از بارگاه نفس برون شو به پای عقل
وآن گه به جان طواف در کبریا بکن
معلول شهوتی و تو را رنج امتلاست
خواهی که تندرست شوی احتما بکن
خواهی که سرفراز شوی در قیام حشر
امروز پشت خویش به طاعت دو تا بکن
مگذار کز تو هیچ ادا بازپس فتد
آنها که فوت گشت هم اکنون قضا بکن
ای دل تو را که گفت که بر رهگذار سیل
دیوار امن درکش و باغ و سرا بکن
کور است منزل تو و تابوت و خانهات
تدبیر از برای چنین تنگنا بکن
ناچار جسم و جان تو از هم جدا شود
در باب این جدایی ترک جدا بکن
دنیا مشعبدیست دغا باز و مهرهزرد
رو عرصه برفشان و حذر زین دغا بکن
در چار سوی کون و مکان وحشت است خیز
قطع امید کلی از این خسته جا بکن
در صومعه به بوی ریا معتکف مباش
خوش باش ترک صومعه بوی ریا بکن
بهر ریای خلق بکردی بسی عمل
آخر خدای را شو و ترک ریا بکن
تا چند لاف مردی و زورآوری زنی
با نفس خویش در ره دین یک غزا بکن
ماریست هفتسر که تو را یار و همدم است
مردانه باش و چاره این اژدها بکن
خواهی که در جهان نفسی مشکبو زنی
خاشاک روبی ره خود چون صبا بکن
در راه حق یکی بده و هفتصد بگیر
ای سادهدل معاملتی با خدا بکن
پنداشت فلسفی که هنرمند و عاقل است
ای بیهنر متابعت انبیا بکن
خواهی که رستگار شوی بگذر از نجات
درمان درد چوی(؟) و ترک شفا بکن
آن را که گوش جان به حقایق نهادهاند
گو استماع این سخن دلربا بکن
یا رب تو واقفی که یکایک به حال خویش
درماندهایم حاجت هر یک روا بکن
این نفس خویشدشمن بیگانهخوی را
با ساکنان عالم قدس آشنا بکن
غافل مشو (جنید) که وقت اجابت است
بردار دست عجز و به زاری دعا بکن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وقت صبوح شد بشبستان شتاب کن
برگ صبوح ساز و قدح پر شراب کن
خورشید را ز برج صراحی طلوع ده
وانگه ز ماه نو طلب آفتاب کن
خاتون بکر مهوش آتش لباس را
[...]
هان ای رفیق خفته دمی ترک خواب کن
برخیز و عزم آن در میمون جناب کن
ساکن روا مدار تن سایه خسب را
جنبش چو ذره در طلب آفتاب کن
تا چون ستاره مشعله دار تو مه شود
[...]
گُلبرگ را ز سُنْبُلِ مُشکین، نِقاب کُن
یعنی که رُخ بپوش و جهانی، خراب کُن
بِفْشان عَرَق ز چهره و اطرافِ باغ را
چون شیشههایِ دیدهٔ ما پُرگُلاب کُن
اَیّامِ گُل، چو عمر به رفتن شتاب کرد
[...]
ساقی! نسیم وقت گل آمد شتاب کن
باب الفتوح میکده را فتح باب کن
در وجه باده خرقه پشمین ما ببر
مرهون یک دو روزه می صاف ناب کن
بر دور عمر و گردش چرخ اعتماد نیست
[...]
ساقی بیا و جام طرب پرشراب کن
بیدار باش و دیدهٔ غفلت به خواب کن
ای آفتاب کشور خوبی! به وقت صبح
خاطر منور از می چون آفتاب کن
گر بایدت شراب، بیا خون من بخور
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.