جنید شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶

ای دل ز خویش بگذر و کار خدا بکن

صافی شو از کدورت و کار صفا بکن

اکنون که پیر گشتی و دیدی ره صواب

شرمی بدار و طوبه ز کار خدا بکن

از بارگاه نفس برون شو به پای عقل

وآن‌ گه به جان طواف در کبریا بکن

معلول شهوتی و تو را رنج امتلاست

خواهی که تن‌درست شوی احتما بکن

خواهی که سرفراز شوی در قیام حشر

امروز پشت خویش به طاعت دو تا بکن

مگذار کز تو هیچ ادا بازپس فتد

آن‌ها که فوت گشت هم اکنون قضا بکن

ای دل تو را که گفت که بر ره‌گذار سیل

دیوار امن درکش و باغ و سرا بکن

کور است منزل تو و تابوت و خانه‌ات

تدبیر از برای چنین تنگنا بکن

ناچار جسم و جان تو از هم جدا شود

در باب این جدایی ترک جدا بکن

دنیا مشعبدی‌ست دغا باز و مهره‌زرد

رو عرصه برفشان و حذر زین دغا بکن

در چار سوی کون و مکان وحشت است خیز

قطع امید کلی از این خسته جا بکن

در صومعه به بوی ریا معتکف مباش

خوش باش ترک صومعه بوی ریا بکن

بهر ریای خلق بکردی بسی عمل

آخر خدای را شو و ترک ریا بکن

تا چند لاف مردی و زورآوری زنی

با نفس خویش در ره دین یک غزا بکن

ماری‌ست هفت‌سر که تو را یار و هم‌دم است

مردانه باش و چاره این اژدها بکن

خواهی که در جهان نفسی مشک‌بو زنی

خاشاک روبی ره خود چون صبا بکن

در راه حق یکی بده و هفت‌صد بگیر

ای ساده‌دل معاملتی با خدا بکن

پنداشت فلسفی که هنرمند و عاقل است

ای بی‌هنر متابعت انبیا بکن

خواهی که رستگار شوی بگذر از نجات

درمان درد چوی(؟) و ترک شفا بکن

آن را که گوش جان به حقایق نهاده‌اند

گو استماع این سخن دل‌ربا بکن

یا رب تو واقفی که یکایک به حال خویش

درمانده‌ایم حاجت هر یک روا بکن

این نفس خویش‌دشمن بیگانه‌خوی را

با ساکنان عالم قدس آشنا بکن

غافل مشو (جنید) که وقت اجابت است

بردار دست عجز و به زاری دعا بکن