گنجور

 
جامی

مقام عارف عالی مقام بی وطنیست

طراز کسوت فقر و فنا وبرهنه تنیست

به گوش دهر ازین راستر سخن نرسید

که گوهر صدف بحر صدق کم سخنیست

چو نیست بنده آن شاه مکی و مدنی

ازان چه سود که مکیست خواجه یا مدنیست

گرفت گوشه چو خم شیخ پر شراب غرور

به محتسب که رساند که وقت خم شکنیست

به قبله روی و بتان در درون ز حرص و هوا

نه این خدای پرستیست بلکه برهمنیست

هوای عشق کنی همت از دو کون ببر

که این عروج نیاید ز همتی که دنیست

خجالتیست عظیم از رخ تو جامی را

که زخم تیغ فراق تو خورد و زیستنیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

دل مرا دل معشوق من موافق نیست

وگر موافق باشد ز عشق لایق نیست

موافقت ز دل عاشقان پدید آید

موافقت نپذیرد دلی که عاشق نیست

از آن بسی که بخوشی چنان نباشد شهد

[...]

مجیرالدین بیلقانی

مرا دوای دل خسته ساخت خواجه رفیع

به گوهری شبه صورت که کم ز لؤلؤ نیست

مسیح وار لب جان خوش بدان دل داد

که در جهان فراخ ایچ تنگ ترزو نیست

ز بهر داروی جان گر دمیم داد رواست

[...]

فیض کاشانی

وگرنه ذکر حقم بر زبان خروشی نیست

به دل محبت این قوم عذرخواه من است

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فیض کاشانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه