گنجور

شمارهٔ ۸۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل است

منزلت را منزلت بالاتر از آب و گل است

بس که جان و دل درآمد از در و دیوار تو

خانه ای گویی نه از آب و گل از جان و دل است

اینچنین کین خانه را بینم فروغ از روی تو

بیدلان را راز دل در وی نهفتن مشکل است

دل میان گریه دارد ازتو امید کنار

غرقه را از موج دریا آرزوی ساحل است

رحم کن بر حال تنها مانده تاریک رو

ای که مه در هودج و خورشیدت اندر محمل است

از تنم پیوند جان بگسل چو راندی ناقه تیز

زانکه تن را پای فرسوده ست و جان مستعجل است

می کند جامی روان سوی تو شعری تر چو آب

زانکه با آب روان طبع لطیفت مایل است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام