گنجور

 
جامی

به کوی عزلتم ویرانه ای هست

ز نقد وقت درویشانه ای هست

به دستم تا ز هستی دست شویم

ز خم نیستی پیمانه ای هست

مکن دورم که دارد ذوق دیگر

به گرد شمع چون پروانه ای هست

چو بر دیوانگان می افکنی سنگ

نمی گویی مرا دیوانه ای هست

چه خوی است اینکه سوی آشنایان

نیاری روی تا بیگانه ای هست

اگر خانه نباشد خوب غم نیست

چو از خوبان تو را همخانه ای هست

مخور جامی فریب سبحه خوانان

که دامی هست هر جا دانه ای هست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

تو‌را در کوی جانان خانه‌ای هست

به هر کویی چو من دیوانه‌ای هست

بزن چوبش که دزد است آن سر زلف

به‌دست ار نیست چوبت شانه‌ای هست

منور شد ز رویت دیدهٔ دل نیز

[...]

قاسم انوار

بکوی عاشقان بت خانه ای هست

در آنجا دلبر جانانه ای هست

نمی داند کسی او را، ولیکن

بهر مجلس ازو افسانه ای هست

بپیش شمع رویش خور فرو رفت

[...]

رضی‌الدین آرتیمانی

مرا در دل غم جانانه‌ای هست

درون کعبه‌ام بتخانه‌ای هست

ز لب مهر خموشی بر ندارم

که در زنجیر من دیوانه‌ای هست

خراباتم ز مسجد خوشتر آید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه