گنجور

شمارهٔ ۴۵۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

خرم آن کس که برد پی به ره هیچ کسی

تا درین ره ننهی پای به جایی نرسی

هرچه جز شستن دست هوس از حاصل خویش

باشد اینجا همه بی حاصلی و بوالهوسی

تا بری عهد به سر نسبت از آدم بگسل

عهد الله الی آدم عهدا فنسی

کم زن از وصل ریاحین نفس ای مرغ قفس

که تماشاگر بستان ز شکاف قفسی

گرچه از محمل لیلی نرسد بانگ درای

شادم از قافله او به مقام جرسی

آید از نور رخت زمزمه نارکلیم

یعلم الله که تو از شعله آن مقتبسی

نیست جز حکم تو در کشور ما حکم دگر

شغل تو روز بود شحنگی و شب عسسی

تا لب جام شد آلوده ز شهد لب تو

می زند مرغ دلم پر به هوای مگسی

زنده شد جامی از انفاس خوشت جان سخن

شاید ار نام برآری به مسیحا نفسی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.