گنجور

 
جامی
 

تویی آن آفتاب عالم آرای

که داری در دل هر ذره ای جای

جمالت را عماری در عمارت

نمی گنجد سوی ویران ما آی

مپوش از ما به ما نور رخ خویش

به گل خورشید تابان را میندای

میان ما و تو ماییم پرده

کرم کن وز میان این پرده بگشای

خرد زنگ است بر آیینه عشق

بده می ساقیا وین زنگ بزدای

چو جانان جان جان توست جامی

جهان در جست و جوی او مپیمای

بزن در دامن آن جان جان دست

منه دیگر برون از خویشتن پای