گنجور

 
جامی
 

ز چشمم ریخت چندان آب کامد خون ز دنباله

کنون افتد به جان خون دلم پرکاله پرکاله

چه خیزد بی تو از گشت چمن چون ساقی دورم

دهد در بزم گل خون جگر از ساغر لاله

به هر باغی که سوزم بی تو از ژاله چه باک آنجا

که چون باران گدازد زآه گرمم در هوا ژاله

چو جان جا در دلم داری هم آنجا گوش کن جانا

که من از ضعف نتوانم که از دل برکشم ناله

لبت را نسیم جانی وام دادم تا پس از مردن

بیا جانا که از هجران رسید آن وام را حاله

حوالت کن به من چون در مزاجت گرمی آرد می

که داغ تب به جانم به که بر لبهات تبخاله

به خوبان روی کن جامی که درس عشق به داند

جوان چارده ساله ز پیر چارصد ساله