بیا ای ساقی گلرخ می گلرنگ گردان کن
به روی گل گل از می مجلس ما را گلستان کن
نباشد مفلسان شب نشین را دسترس شمعی
سوی ویرانه ما آی و کار ماه تابان کن
به سختی می رود جان از تنم نادیده دیدارت
رخت بنمای و جان دادن بر این دلخسته آسان کن
دل من نامه درد است و عنوان چهره پرخون
اگر مضمون نمی خوانی نظر در نقش عنوان کن
ز خون کس به دستت رنگ و تیغت زنگ نپسندم
رقیبان را به شغل کشتن عشاق فرمان کن
هلاک جان ما خواهی کمان ابروانت را
ز مژگان تیر ساز و تیر را از غمزه پیکان کن
خراسان معدن عشق است و خوبی جامیا دل نه
به داغ عشق خوبان یا برو ترک خراسان کن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دعوتی است به نوشیدن شراب و لذت از زیبایی عشق. شاعر از ساقی خواسته است که با میگلابی که دارد، مجلس را گلستان کند و شبنشینان را روشن کند. او به سختی از دوری معشوق رنج میبرد و به دنبال دیدن چهرهاش است. قلب شاعر پر از درد و گناه است و او از معشوق میخواهد که در دردش همدلی کند. شاعر همچنین به معشوق گوشزد میکند که نباید با دیگران بر سر عشق و زندگی رقابت کند و از زیبایی ابرو و مژگانش به عنوان سلاح استفاده کند. در نهایت، او اشاره میکند که عشق در خراسان ریشه دارد و از معشوق میخواهد که دل را با داغ عشق خوبان پر کند.
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، ای زیبارو، می رنگین را به چهرهات بپاش و با این می، مجلس ما را به بهشتی پر از گل تبدیل کن.
هوش مصنوعی: شامگاهان، افرادی که در تنگدستی به سر میبرند، نمیتوانند به نور شمعی دسترسی داشته باشند. بیا و نور ماه را به ویرانه ما بیاور و حال ما را بهتر کن.
هوش مصنوعی: جانم به سختی از بدنهام جدا میشود. میخواهم که تو را ببینم، پس خودت را به من نشان بده و با این کار، مرگ را برای این دل خسته آسان کن.
هوش مصنوعی: دل من مانند نامهای پر از غم و اندوه است و چهرهام گویی نشانی از عذاب و رنج دارد. اگر پیامی را نمیخوانی، حداقل نگاهی به ظاهر من بینداز تا متوجه حالت من شوی.
هوش مصنوعی: نمیپسندم که رنگ و تیغ تو به خون دیگران آغشته شود. بر منافقان و رقیبان، که در کار کشتن عاشقان هستند، تسلط پیدا کن.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی ما را به هلاکت برسانی، کافی است ابروی کمانیات را به تیر تبدیل کنی و با غمزهات آن تیر را شلیک کنی.
هوش مصنوعی: خراسان، سرزمین عشق و زیبایی است. اما ای دل، نه به خاطر غم عشق خوبان، بلکه باید از این دیار خارج شوی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کن
به گفت تلخ چون می عاشقان را مست و غلتان کن
از آن زلف پریشان نامزد کن باد را، ور کس
به عهدت خواب خوش دارد، همه خوابش پریشان کن
مگو «پیراهن زیبایی آمد چست بر یوسف »
[...]
به یک زخم نمایان سرفرازم از شهیدان کن
چو صبح وصل خندانم ازین لطف نمایان کن
اگر خواهی که خورشید از گریبانت برون آید
سحرخیزی فن خود همچون صبح پاکدامان کن
نگاه شور چشمان می برد شیرینی از شکر
[...]
جهان را محتسب، چندی به کام می پرستان کن!
ز می خمخانه ها را رشک کهسار بدخشان کن!
ز قید بوریا هم درد اگر داری مجرد شو
سموم آه را آتش فروز این نیستان کن
خرامت را بود کیفیت گردیدن ساغر
[...]
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکن
تبسم میکند آیینه برگیر و نمکدان کن
طربگاه جهان رنگ استعداد میخواهد
در اینجا هر قدر آغوشگردی گل به دامان کن
شکست خودسری تسخیر صد حرص و هوس دارد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.