گنجور

شمارهٔ ۴۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

نکرده قید غزالی گره گشایی ما

گره ز دل نگشاید غزلسرایی ما

فروغ بزم سخن زآتش دل است آری

ز آشنایی عشق است روشنایی ما

صدای صوت مغنی عجب بلند افتاد

به هرزه پست نشد صیت پارسایی ما

گدایی ره فقر است کار ما همه عمر

بس است دست تهی حاصل گدایی ما

سگان کوی تو خود را همی نهیم لقب

ببین که تا به حد است خودستایی ما

زما طریق هدایت مجو که جلوه حسن

کند به گمرهی عشق رهنمایی ما

بتان شهر برونند جامی از حد وصف

به وصفشان نرسد عقل روستایی ما



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام