گنجور

شمارهٔ ۳۲۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسم

دارم امید که مبذول بود ملتمسم

من که باشم که کنم همنفسی با چو تویی

اینقدر بس که به یاد تو برآید نفسم

می روم گاه به پا گاه به سر در ره عشق

دل ازین وسوسه فارغ که رسم یا نرسم

ماندم از قافله کعبه روان باز ولی

وقت خوش می کند از دور صدای جرسم

جز مرا دولت ره بوسی این قافله نیست

هیچ غم نیست گر از کعبه روان بازپسم

به طفیل سگ کویت شده ام کس ورنی

از کسی دورم از آنجاست که من هیچ کسم

چند پرسی که درین باغچه جامی تو که یی

تو گل و سروی و در پای تو من خار و خسم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.