گنجور

شمارهٔ ۲۳۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

ز شوقت سوختم هرکس به کویت خانه ای سازد

چه خوش باشد که از خاکستر من طرحش اندازد

اگر در کلبه ام همسایه رو آرد پی آتش

چنان سوزد ز آه من که با آتش نپردازد

تنم ویرانه درد است و مرغ دل در او چغدی

که هر دم جست و جوی گنج وصلت از سر آغازد

همی نازم به عشق تو که شوخی چون تو کم دیدم

که قدر حسن خود داند به قدر حسن خود نازد

به هر مجلس که بر یاد رخت از دل بر آرام دم

همه پروانه ها را پر بسوزد شمع بگدازد

نبینم بر بساط خوبیت همتا خوش آن عاشق

که شطرنج محبت با رخ خوب تو می بازد

چو فیض بحر طبع شاه بخشد گوهر معنی

سزد گر خامه جامی به آن گوهر سرافرازد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور