گنجور

شمارهٔ ۲۱۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

آمد ازملک عشق لشکر درد

مرد باید کنون که گیرد مرد

تندبادی ز کوی عشق وزید

که برآمد ز خاکساران گرد

فارغند از جفای یار اغیار

یارما هرچه کرد با ما کرد

هرکس از خم عشق رنگی یافت

عاشق واشک سرخ و چهره زرد

نفس عاشقان جهانسوز است

کار افسردگان بود دم سرد

کاست جانم پی فزایش دوست

چشم بگداخت هرکه جان پرورد

جامی از غیر دوست فرد نشین

دوست فرد است و دوست دارد فرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.