گنجور

 
جامی

شد دلم دیوانه وقت آمد که تدبیرش کنند

زان سر زلف مسلسل فکر زنجیرش کنند

شاهد خالی ز صورت کی تواند دل ربود

تا نه بر شکل نگاری چون تو تصویرش کنند

کی بود روی نهفتن قصه شوق تو را

بس که بررخ مردمان دیده تحریرش کنند

آنکه باشد چون تو تیرش رحمتی بر کشتگان

عاشقان کی مرحمت برکشته تیرش کنند

جان عاشق از ملامت قوت گیرد باک نیست

گربه جرم عشق گرد شهر تشهیرش کنند

صورت عالم بود خوابی پریشان لیک نیست

جز مسلسل زلف تو روزی که تعبیرش کنند

چیست پیدا در رخت جامی کند تحقیق آن

گر نه از تقلیدیان ترسد که تکفیرش کنند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

نقش پردازان میسر نیست تصویرش کنند

ساده لوح آنان که می خواهند تسخیرش کنند

چون شرر از سنگ آسان است بیرون آمدن

وای بر آن کس که از حیرت زمین گیرش کنند

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را

[...]

جویای تبریزی

نقشبندان زآب و رنگ و گل چو تصویرش کنند

پیچ و تاب جوهر جان صرف تحریرش کنند

قصر دل از پستی همت خراب افتاده است

صاحب اقبال آن مردان که تعمیرش کنند

جان آزاد آخر از قید بدن گردد رها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه