گنجور

شمارهٔ ۱۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام را

کز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را

گیسوی مشکین بر تنش گویی نهاده باغبان

بهر شکار بلبلان بر خرمن گل دام را

نبود شب مهمانیش حاجت به شمع افروختن

کز رخ فروغ صبحدم بخشد نماز شام را

از عام دین و دل برد وز خاص زهد و معرفت

گسترده دامی خط او تاراج خاص و عام را

طوق سیه بختی شده در گردن جان لازمم

تا گرد رویش دیده ام آن خط عنبر فام را

آرام جانم می برد رفتار تو کو یک زمان

بنشین و آرامی بده این جان بی آرام را

گفتار جامی را نشان وصف جمالش پس چه غم

گر راوی شعرش کند محو از تخلص نام را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن