گنجور

 
جامی

جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام را

کز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را

گیسوی مشکین بر تنش گویی نهاده باغبان

بهر شکار بلبلان بر خرمن گل دام را

نبود شب مهمانیش حاجت به شمع افروختن

کز رخ فروغ صبحدم بخشد نماز شام را

از عام دین و دل برد وز خاص زهد و معرفت

گسترده دامی خط او تاراج خاص و عام را

طوق سیه بختی شده در گردن جان لازمم

تا گرد رویش دیده ام آن خط عنبر فام را

آرام جانم می برد رفتار تو کو یک زمان

بنشین و آرامی بده این جان بی آرام را

گفتار جامی را نشان وصف جمالش پس چه غم

گر راوی شعرش کند محو از تخلص نام را