گنجور

 
جامی

سبزه نو که ز گلزار رخت سر زده است

رقم نسخ گل از غالیه تر زده است

چون خط سبز تو یک حرف ندیده‌ست صبا

عمرها دفتر گل گرچه به هم برزده است

خط مشکین تو دودیست کز آتش برخاست

آه از این دود که آتش به جهان درزده است

داشت مقصود هواداری سرو تو صبا

زان همه مشت که بر فرق صنوبر زده است

دست مشاطه جدا به که کنند از شانه

که چرا شانه در آن جعد معنبر زده است

گر نه نایابی کام دل ما خواست لبت

قفل یاقوت چه بر حقه گوهر زده است

جامی از لعل تو هرگز نزده ساغر عیش

کش نه سنگین دل تو سنگ به ساغر زده است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

آتشی دردل من شمع رخت درزده است

که بهر مو زتنم درد دلی سر زده است

از پریشانیم ایشوخ چه پرسی که فراق

همچو رلف تو مرا کار بهم بر زده است

نامه شوق تو هر مرغ که آورده بمن

[...]

محتشم کاشانی

حرف عشقت مگر امشب ز یکی سرزده است

که حیا این همه آتش به گلت در زده است

زده جام غضب آن غمزه مگر غمزده‌ای

طاق ابروی تو را گفته و ساغر زده است

شعلهٔ شمع جمالت شده برهم زده آه

[...]

صائب تبریزی

تا خط از لعل گهربار تو سر بر زده است

رشته آهی که سر از دل گوهر زده است

خال گستاخ تو چون لاله جگر سوخته ای است

که سراپرده خود بر لب کوثر زده است

روی او دیده گدازست وگرنه نگهم

[...]

بیدل دهلوی

موج هرجا، در جمعیت‌گوهر زده است

تب حرص است‌که ازضعف به بستر زده است

غیر چشم طمع آیینهٔ محرومی نیست

حلقه بر هر دری‌، این قفل‌، مکرر زده است

محو گیرید خط و نقطهٔ این نسخهٔ وهم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه