گنجور

 
جامی

نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویت

که دگر به خانه رفتن کنم آرزو ز کویت

به هوای رنگ و بویت چه روم به طوف بستان

نه شکوفه راست رنگت نه بنفشه راست بویت

نه خوش آید از نکورو که بود به جور بدخو

بگذار خوی بد را که عجب نکوست رویت

نرسم به اوج وصل تو به پا زهی سعادت

که چو مرغ پربرآرم به هوای جست و جویت

مکشاد کوب چوگان کف نازکت همین بس

که فتد میان میدان سرمن به سان گویت

ز غمت شدم خیالی و بدین خیال شادم

که خیال وار گاهی گذرم نهفته سویت

ز غزلسرایی خود نبود مراد جامی

بجز اینکه روزگارش گذرد به گفت و گویت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت

چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت

همه روز گرد کویت همه شب بر آستانت

غرضی جز این ندارم که نظر کنم به رویت

پس ازین به دیده خواهم به طواف کویت آمد

[...]

صغیر اصفهانی

علی ای که هست دلها همگی در آرزویت

بدو مطلبست اینک نظر صغیر سویت

یکی اینکه خوانی او را ز ره کرم بکویت

دگر اینکه بر در حق طلبد ز آبرویت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه