گنجور

شمارهٔ ۱۰۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

آن ترکمان پسر که دل ما نشان اوست

زابرو و غمزه تیر بلا بر کمان اوست

صاحبدلان به راه وفا خاک گشته اند

گو خوش بران که رخش جفا زیر ران اوست

ما در میان غصه چو موییم ازان کمر

خوش آن که دست کرده کمر در میان اوست

دامن کشان چو گل به سر سبزه تا گذشت

دستان بلبلان چمن داستان اوست

تا بهره مند شد ز کف او عنان به رخ

خونم دوال بسته ز رشک عنان اوست

باشد چو جام دیده پر از اشک حسرتم

تا دیده ام که جام دهان بر دهان اوست

یک جامه نیست بر تن جامی ز غم درست

جز خشک گشته پوست که بر استخوان اوست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر