گنجور

 
جامی

خط تو خضر را به سیه پوشی آورد

لعلت مسیح را به قدح نوشی آورد

هستم همه خطا را چه کنم گرنه لطف تو

آیین عفو و رسم خطاپوشی آورد

ترسم چنین که شیفته دشمنان شدی

کز یاد دوستانت فراموشی آورد

قصد هلاک اهل وفا چون کند قضا

روی دلت به راه جفا کوشی آورد

تدبیر عقل و هوش زده راه عالمی

خوش آن که ره به عالم بیهوشی آورد

بیرون ز پیرهن چو تنت را کنم خیال

در جانم آرزوی هم آغوشی آورد

گوشی بنه به جامی دلخسته پیش ازان

کش مردن از فراق تو خاموشی آورد