گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد

رنگش ز رنگ عقل فراموشی آورد

باشد تکلم تو زبان بند اهل عشق

کش استماع مایه خاموشی آورد

لعلت عجب می است که کیفیتش به دل

بیحالی او فزاید و مدهوشی آورد

پیر مغان که فیض کفش مستدام باد

هر چند ساغر کرمش نوشی آورد

شوخی که وقت قتل قلندروشی نمود

وای آنزمان که رسم قباپوشی آورد

چون هر سفال میکده جام جهان نماست

گر روی در طریق فنا کوشی آورد