بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد
رنگش ز رنگ عقل فراموشی آورد
باشد تکلم تو زبان بند اهل عشق
کش استماع مایه خاموشی آورد
لعلت عجب می است که کیفیتش به دل
بیحالی او فزاید و مدهوشی آورد
پیر مغان که فیض کفش مستدام باد
هر چند ساغر کرمش نوشی آورد
شوخی که وقت قتل قلندروشی نمود
وای آنزمان که رسم قباپوشی آورد
چون هر سفال میکده جام جهان نماست
گر روی در طریق فنا کوشی آورد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: بوی شراب عشق تو مرا بیهوش کرد و رنگش باعث فراموشی عقل شد. صحبتهای تو زبان اهل عشق را بند آورده و شنیدن آن خاموشی را به همراه دارد. عجب لعل تو که حال دل را بهتر میکند و حالت فراموشی میآورد. پیر مغان همیشه با طیب خاطر سخن میگوید و نوشیدن شراب او خوشی میبخشد. هنگام شوخی، زمانی خواهد رسید که رسم قلندری را به یاد خواهد آورد. هر جام در میکده نمایی از دنیا دارد و اگر به سوی فنا بروی، نکتههای جالبی به همراه خواهد داشت.
هوش مصنوعی: عطر عشق تو مرا بیهشی و گیجی بخشید و رنگی که به من داد باعث شد فراموشی عقل را تجربه کنم.
هوش مصنوعی: اگر تو با زبان خود سخن بگویی، عشقورزان از شنیدن کلامت ساکت و بیحرکت خواهند ماند.
هوش مصنوعی: این شراب قرمز شگفتانگیز به قدری خاص است که میتواند احساس خستگی و کسالت را در دل آدمی افزایش دهد و او را مدهوش کند.
هوش مصنوعی: پیر مغان، که همیشه فیض و برکتش ادامه دارد، هرچند که بادهاش را به من تقدیم کند.
هوش مصنوعی: درست زمانی که لطافت و شوخی در آداب و سنن به میان آمد، ناگهان خبری از خطر و تهدید ایجاد شد که میتواند زندگی را تحت تأثیر قرار دهد.
هوش مصنوعی: هر کدام از ظرفهای سفالی در میکده، نمایی از تمام جهان را در خود دارد. اگر در راه نابودی و فنا گام بگذاری، این جامها چیزی را به تو خواهند آورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورد
اهل صلاح را به قدح نوشی آورد
رخسار تو که توبه صد پارسا شکست
نزدیک شد که رو به سیه پوشی آورد
شوق تو شحنه ایست که سلطان عقل را
[...]
زلف تو ماه را به سیه پوشی آورد
شب را و روز را به هم آغوشی آورد
لعلت به خط سبز چو ساقی شود به بزم
خضر و مسیح را به قدح نوشی اورد
بیخود شدم ز لعل تو آری همین بود
[...]
مشکل که یاد ما به قدح نوشی آورد
دوری ست نشأه ای که فراموشی آورد
رازی ست راز عشق که با هم دو گوش را
همچون کمان حلقه به سرگوشی آورد
از ناله در خمار به تنگ آمدم، کجاست
[...]
عشقت ز هر چه جز تو فراموشی آورد
وصل تو آن شراب که بیهوشی آورد
بر هر زبانی آورد از من حکایتی
نامم که بر زبان تو خاموشی آورد
با کس منوش باده و گر پند بشنوی
[...]
آن دارویش دهید که بیهوشی آورد
شاید که یاد ما به فراموشی آورد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.